سلام خوش اومدین به وبم 👋

فاطمه هستم مدیر این وب 😊

پروفایلم هم فعاله 😊

اگه کامنت میزاری حتما ادرس وبت رو بزار 🤩

خوشحالم که اومدی به وبم😉

امیدوارم بهت خوش بگذره 😉💖

اگه حرفی باشه لینک ناشناسم:)

لینک ناشناس


برچسب‌ها:
ثابت
+ تاريخ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:6 نويسنده فاطمه |
 

یه فوبیای عجیب غریب وجود داره که شخص از کلمات طولانی و بلند میترسه
بعد اسم این فوبیا جالبه "هیپوپوتومونستروسسکویپدالیوفوبیا"
منی که این فوبیا رو ندارم با خوندن اسمش دچار وحشت از کلمات بلند و کوتاه شدم😂

+ تاريخ جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳ساعت 11:2 نويسنده فاطمه |
 

بچه ها بگین امروز چیییی شدددد

بعد از چهار سال بالاخره زهرا رو دیدم😂

خیلیییی حس قشنگی داشت ینی فک کن کسی که سال هاست فقط از پشت گوشی باهاش در ارتباطی رو تو واقعیت ببینی

دیشب خیلی یهویی قرار شد صبح هماهنگ کنیم باهم بریم دانشگاه ما

البته دیشب اومدنش قطعی نبود ولی صبح خبر داد که میاد و قرار شد یه جایی همو ببینیم و باهم بریم دانشگاه

خلاصه که خیلی خوب بود همه چی خیلی خوش گذشت

واقعا خیلی دوست دارم تک به تک دوستای مجازیمو حداقل یه بارم که شده ببینم😂

+ تاريخ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:50 نويسنده فاطمه |
 

امروز تولدمه!
یک سالِ پر از اتفاقِ دیگه گذشت برام
و حالا ۱۹ سالگیم داره شروع میشه...
1403/02/10

خب دوستان تولدم مبارکتون باشه😂❤

+ تاريخ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 0:1 نويسنده فاطمه |
 

داشتم درس میخوندم که چیز جالبی فهمیدم میگه که یه شخصی به اسم واتسون بوده که یه بچه ۹ ماهه گیر میاره بعد میاد یه آزمایش روش انجام میده

یه موجود پشمالو رو میاره نشون بچه میده میبینه بچه نمیترسه چن بار تکرار میکنه میبینه نه واقعا بچه نمیترسه بعد میاد وقتی موجود پشمالو رو میاره پیش بچه یه صدای مهیبی هم ایجاد میکنه

خلاصه بعد چن بار تکرار کردن بچه میترسه و واتسون خوشحال میشه که ایول کارام نتیجه داد و اره دیگه میتونم بگم ترس رو میشه در انسان شرطی سازی کرد.

البته من فک میکنم بچه واقعا نترسیده بود فقط چون واتسون دست از سرش برداره ادا ترسیدن در اورده بود.

یه بنده خدایی هم بوده به اسم ژان پیاژه که همه آزمایش هاشو رو بچه های خودش انجام می‌داد

من تصورم از این بنده خدا اینکه تنها هدفش از بچه دار شدن همین انجام آزمایش رو بچه بود.

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:40 نويسنده فاطمه |
 

بیاین کامنت بزارین دلم خوش شه دوباره شروع کنم اینجا نوشتنو😂

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:15 نويسنده فاطمه |
 

از حال روحی خراب تو دوران پریودی همین قدر بگم که

دیشب ۸ اینا از دانشگاه رسیدم خونه بعد چون سردرد داشتم رفتم خوابیدم، ساعت ۹ و نیم اینا مامانم اومده برا شام صدام کنه من از خواب بیدار شدم دیدین این بچه کوچیکا از خواب که بیدار میشن گریه میکنن؟ دقیقا عین همونا نشسته بودم رو تخت زار زار گریه میکردم🤣🤣 مامانم هی می‌پرسید چی شده میگفتم نمیدونم و به گریه کردن ادامه میدادم 😂😂

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:14 نويسنده فاطمه |
 

چهار خط درس میخونم خسته ولو میشم

انگار که اون ورژن درس خون من، همونی که چندین ساعت

پشت سر هم درس میخوند هیچ وقت وجود نداشته🔪

+ تاريخ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 18:8 نويسنده فاطمه |
 

سلام سلاااااام

چطورین؟ خوبین؟

عااا البته نمیدونم هنوز کسی هست که اینجارو بخونه یا نه ولی خب بازم دلم خواست که اینجا بنویسم

این روزا که درگیر دانشگاهم مثلا امروز از ۹ صبح کلاس داشتم همین یه ساعت پیش اومدم خونه و واقعا خسته و له شدم😂

و الان باید بخونم برا امتحان پس فردا💔🔪

امروز چه تاریخ باحالیهههه

صبح میگفتم حیف که برا تاریخ به این قشنگی هیچ برنامه ای نداریم😂😂

میخوام بنویسم ولی چیزی ندارم برا گفتن😂شایدم انقد دیگه ننوشتم اصلا نمیدونم چی باید بنویسم

اگه هنوز کسی این دور و برا هست کامنت بزارین یکم حس خوب بگیرم😂❤

+ تاريخ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:30 نويسنده فاطمه |
 

توی آخرین نفس های سال ۴۰۲، به سالی که گذشت فکر میکنم، به اتفاقای خوب و بدی که از سر گذروندم، به موقعیت های جدیدی که تجربه کردم، به آدمایی که باهاشون آشنا شدم، به روابطی که کمرنگ تر شدن یا حتی تموم شدن...‌.
همه‌ی این‌ها، تک به تک روز ها و اتفاق ها گذشتن و رفتن و حالا چیزی جز خاطره و درس نمونده...
حالا یه سال جدید پیش رومونه! اتفاقای جدید، موقعیت های جدید، آدمای جدید و حتی مشکلات جدید!
امیدوارم این سال جدید پر از اتفاقای خوب برا همه مون باشه، پر از لحظه های شیرین، پر از خنده های از ته دل...
امیدوارم بتونیم خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم، توی موقعیت های بهتر قرار بگیریم، از روابط سمیمون دور بشیم و با آدم های خوبی آشنا بشیم...

+ تاريخ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 20:43 نويسنده فاطمه |