ساعت رو گذاشته بود ۵ دیقه به ۸
۸ کلاس داشتم
از خواب بیدار شدم نت رو روشن کردم اعلان هارو خاموش کردم
دوباره خوابم برد تازه خواب میدیدم یکی داره قلقلکم میده داشتم می خندیدم
چشام رو باز کردم دیدم زهرا وایساده بالا سرم داره می خنده
با خنده گف چرا تو خواب میخندی منم که هنوز ویندوزم بالا نیومده بود منگ نگاش میکردم
اخرش گف پاشو مهدیه خودشو کشت:/
گوشی رو باز کردم یا خدااااااااا
کلی اس داده بود کلی تک زده بود
که بیا کلاس شروع شده
رفتم حضور زدم دوباره گرفتم خوابیدم
این یه ساعت که خوابیدم یه طرف کل شب یه طرف دیگه
همین یه ساعت خواب کلی انرژی داد بهم

ولی دوباره کلاسم شروع شد مهدیه پیام داد
کلا کلاسای امروز رو پرت بودم
تو هیچ کلاسی هم نرفتم:/
یه حضور زدم یه خسته نباشید گفتم
مهی هم امروز در تلاطم بود به خاطر من😂👇