زنان را وقتی دچار

سوتفاهم شده اند

به حال خود رها نکنید

وقتی دلگیرند و به جای 

حرف زدن بهانه میگیرند

رهایشان نکنید

وگرنه با خود هزار جور

فکر و خیال می‌کنند

داستان میسازند و 

همه چیز را بهم ربط میدهند!

شما که نمیدانید؛ 

یک زن میتواند 

کل شب را اشک بریزد

تنها برای اینکه

به جای شب بخیر عزیزم

به شب بخیر کوتاهی بسنده کردید....
#نادیا_نعمتی

 

+ تاريخ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت 22:21 نويسنده فاطمه

آدم ها

یکی را میخواهند

که بند بندِ

وجودش را بشنود

وقتی دلت

گرفته باشد

وقتی بغضت

خفه ات کند

آن یک نفر

تمامش گوش شود

بگذارد آنقدر

حرف ها و بغض های

تلمبار شده ی دلت را

بیرون بریزی

که آسوده شوی

آرام شوی، سبک شوی!

آدم ها یک نفر را

میخواهند که

بلد باشد شنیدن را

فهمیدن را

و سنگ صبور بودن را...

#منصور_نادری 

 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت 12:24 نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰ساعت 23:46 نويسنده فاطمه |
 

بچه که بودم یه اردک کوچولو داشتم

اینجوری بود

خیلی دوستش میداشتم🙄😭

با عشق بزرگش کردم😌

ولی اخر مرد😐🙄😔

بی ادب مرد!😑😒😂

الان اون عکس بالایی رو دیدم

جوجه اردک زشتم یادم افتاد😔

من بعد اون دیگه به هیچ حیوونی دل نبستم☹😂

حتی داداشم از این جوجه رنگی ها گرفته بود

نزدیکم میکرد جیغ میکشیدم😐😂

 

+ تاريخ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:4 نويسنده فاطمه |
 

خوشبختی لم داده بر روی

منحنی کوچک لبخندت:)

دریغ نکن...

+ تاريخ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰ساعت 19:47 نويسنده فاطمه

هنوزم به خوابی که دیشب دیدم فک میکنم قلبم وامیسته

یادم نیس اخرین بار به جز دیشب که خواب دیدم و با 

حال بد از خواب بیدار شدم کی بود

شاید اصلا تا حالا اینطوری از خواب نپریده بودم

هروخ کابوس میدیدم از خواب که بیدار میشدم

میترسیدم و دیگه نمیتونستم بخوابم

ولی دیشب وقتی از خواب پریدم

قلبم خیلی خیلی تند میزد 

انگار قلبم قصد نداش تپش هاشو عادی کنه

از این کابوس هم ترسیدم هم دلم ریخت

اخرش تو خواب بابا رو بغل کرده بود و تو بغلش گریه میکردم

الان که به اون قسمتش فک میکنم حس خوب بهم دس میده

ینی بغل کردن بابام حتی تو خواب هم بهم احساس آرامش و امنیت میده....

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰ساعت 14:20 نويسنده فاطمه |
 

یادتونه قبلنا راجب هرچیزی تو وبلاگم می نوشتم؟

از حرفا و اتفاقاتی که تو زندگیم می افتاد و برام جالب بود

اینجا مینوشتم!

ولی الان میام مینویسم بعدش میگم خب که چی؟

بعد پاک میکنم😐

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰ساعت 12:41 نويسنده فاطمه |
 

1. چه چیزی باعث میشه عصبی بشی؟
اینکه یکی هم کم محلی یا کلا بی محلی کنه

2.چه چیزی باعث میشه وقتی عصبی هستی اروم بگیری؟

حرف زدن و بغل کردن

3.چه چیزی باعث میشه از یکی خوشت بیاد؟

مهربون و شوخ بودن و پایه بودنش برا هرکاری

4.چه چیزی باعث میشه از کسی بدت بیاد؟

غرور بیش از اندازش

5.چه چیزی باعث میشه وقتی ناراحتی بخندی؟

اینکه ببینم اونیکه ناراحتم کرده سعی داره بخندونتم

6.چه چیزی باعث میشه بی حوصله بشی؟

اینکه وقتی به یکی نیاز دارم، نباشه!

7.چه چیزی باعث میشه هیجان زده بشی

خیلی کارا میتونه باشه! مثلا حرف زدن با یه نفر، یا دیدن یه نفر یا خیلی چیزای دیگه...

8.بدترین ویژگیت؟

خیلی زود ناراحت و عصبی میشم

9. بهترین ویژگیت؟

گاهی وقتا دوست خوبیم و به نظرم این یه ویژگی مثبته برام

10.ویژگیت ک حس میکنی باعث ضربه خوردنات شده؟ 

زود رنج و احساسی بودن

 

این چالش رو از طرف زرا قبول کردم

و دعوت میکنم از:

فاطی،زری، سنا، جنگجو

+ تاريخ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰ساعت 11:45 نويسنده فاطمه |
 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت 22:25 نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت 0:56 نويسنده فاطمه

هرکی رمز خواس بگه...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت 0:0 نويسنده فاطمه |
 

دل من خاموش باش

غم که فریاد ندارد

بخدا جان دلم

بخدا فرداها

برغم خود میخندی

تو در این وانفسا 

به چه دل میبندی؟!

همه را خواهی داد

همه را بر بادی که رسد از راهی

از غم و سوز خودت غافل شو

نه به هر شب، گاهی

گاهی از کلبه احزان خودت

دل بکنی میچسب

جان من جان خودت

بخدا میگذرد....

دل که خاموش شود خواهی دید

زندگی از ته دل میخندد

درد را دل جانم!

از هر آنجا که بخوانی درد است

پس مدارا باید

از هم اینک شاید....

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰ساعت 11:43 نويسنده فاطمه

زبون ادمیزاد هیچ استخوانی نداره

ولی انقد قویه که میتونه

قلبا رو بشکونه!

مراقب باشیم:)

+ تاريخ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰ساعت 16:12 نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰ساعت 19:31 نويسنده فاطمه |
 

دیشب بهم میگه میدونی اسمت رو چی سیو کردم؟

میگم چی؟

میگه زلزله؟!😐

نه خدایی به من میاد زلزله باشم؟😐😑

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰ساعت 18:2 نويسنده فاطمه |
 

‏نبود
‏پیدا شد
‏آشنا شد
‏دوست شد
‏مهر شد 
‏گرم شد
‏عشق شد
‏یار شد
‏تار شد
‏بد شد
‏رد شد
‏سرد شد
‏غم شد
‏بغض شد
‏دور شد
‏تمام شد:)

 

 

+ خیلی قشنگه!

خیلی قشنگ یه قصه تو چن جمله خلاصه شده...

+ تاريخ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت 16:57 نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰ساعت 22:30 نويسنده فاطمه

امروز دوبار ظرف شکوندم🤦‍♀️😐🙄

شانس آوردم مامانم چیزی نگف🤦‍♀️

وگرنه الان ساکم رو میداد دستم و ازخونه بیرونم میکرد🤦‍♀️

 

وقتی صدا شکستن اومد 

مامان پرسید شکس؟🙄

گفتم اره ولی قضا بلا بود😐😂

گف چی چی رو قضا بلا بود😡

گفتم عههه مامان چن روز پیش ظرف به اون بزرگی شکوندی قضا بلا بود

الان من یه بشقاب شکوندم قضا بلا نباشه؟😶

مامانم اینجوری شد🙄😒😂

دیگه هیچی نگف😑

ولی شب هم یه دونه لیوان شکستم😐

 

+ تاريخ سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰ساعت 23:38 نويسنده فاطمه |
 

کامنتا بازه بیاین حرف بزنیم و چرت و پرت بگیم😐

هرکی هرچی از ذهنش گذش بگه😶🚶‍♀️

+ تاريخ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰ساعت 21:8 نويسنده فاطمه |