دیشب رفته بودیم خونه عمه اینا
موقع برگشتن گفتیم من و دختر عمو و عاجی
میریم خونه عزیز اینا که شبو با هم باشیم
بعد گفتیم سه تایی پیاده میخوایم بریم😄
تا کوچه ی عزیز جون اینا با بابا پیاده رفتیم
بعدش بابا واستاد سر کوچه که ما بریم
یهو یه ماشین اومد و رفت جلوتر وایساد
ماشین که وایساد ما هم وایسادیم😶
یهو یه پسره پیاده شد😶
برگشتیم دیدیم بابا که وایساده سرکوچه داره مییاد جلو تر
فاصله زیادی بود و خب امیدی بود برامون😂
ما وایسادیم که اگه پسره اومد سمتتمون یهو فرار کنیم😶😂
که یهو عمو با ماشین اومد
دیگه ترسمون ریخ
بعدش بابا رفت و عمو با ماشین کنارمون اومد تا خونه
اومدیم خونه عزیز اینا تازه یادمون افتاده عاغا
ما که لباس راحتی نداریم😶
ساعت ۱۲ و نیم شب
بعد زنگ زدیم برامون لباس اوردن😶😂
رفتیم تو حیاط عین بچه کوچولو ها
دنبال بازی میکردیم اونم با چه سر و صدایی
بعد یه صدایی شنیدیم نمیدونم صدا چی بود
ولی ترسیدیم و فرار کردیم تو خونه
وقتی داشتیم تشک لحاف بر میداشتیم
لحاف کوچولو هامونو دیدیم😍😄
واسه هرکدوممون یه لحاف کوچولو که برا بچگیامون بود😍😍
هر سه تامون ذوق کرده بودیم😍😍
خاطرات بچگی مون یادمون افتاده بود
اونجا بود که فهمیدیم از همون اول
زیادی شلوغ بودیم😶😶
بعد زد به سرمون که ساعت ۱ و نیم شب ایجاد مزاحمت کنیم😶
گفتیم اول زنگ بزنیم ۱۱۸
زنگ زدیم همین که برداش یهو زدیم زیر خنده قطع کردیم😶
با یکم فاصله دوباره زنگ زدیم😶
همین که برداش قطع کردیم😶
بار سوم گفتیم دیگه درست و حسابی حرف میزنیم😶
رفتیم تو کمد دیواری که تاریک باشه صورت همدیگه رو نبینیم
تا نخندیم😶😂😂
قرار شد زهرا حرف بزنه
چون من و مبینا زودی میخندیدیم
اقاهه گف بله بفرمایین( صداش از همون اولم عصبانی بود😒)
زهرا گف شماره زکریا رازی رو میخوام
اقاهه عصبانی شد
گف چرا شلوغی میکنی و اذیتمون میکنی😬😬
من و مبینا در کمد و باز کردیم و پریدیم بیرون
از خنده داشتیم زمینو گاز میگرفتیم😂😂
زهرا هم نشسته بود با حالت مسخره خودشو میزد
یکم بعد میگم زنگ بزن بگو غلط کردم😆😆
دخترا خواستن همینطوری
از خودشون شماره بگیرن 😶
نزاشتم😶
گفتم الان ساعت دوعه ممکنه طرف خواب باشه
صب کنین صبح زنگ میزنیم😶
بعدش زنگ زدیم عمم
گوشی رو که برداش
یهو قطع کردیم
بعد دوباره زنگ زدیم
یکم چرت و پرت گفتیم و یهو خندیدم
و عمه فهمید ماییم😶
میگه ای بلاچه ها رفتین اونجا که ساعت ۲ مزاحم من شین😬😬
بعدش یکم حرف زدیم و خندیدم و خدافظی کردیم😶😂
خیلی هارو خواستیم زنگ بزنیم بعد منصرف شدیم😶😶
یه نفر بود خواستیم بهش زنگ بزنیم
هرچقد گشتیم شماره شو پیدا نکردیم😶😶
خیلی بد شد کاش مزاحمش میشدیم😶😂
بعدش چراغ رو خاموش کردیم و فیلم ترسناک دیدیم😶😶
خیلی ترسیدیم😶
چراغ روشن کردیم و دیگه فیلم ندیدم 😶😑
خلاصه تا ۴ و نیم کلی مسخره بازی کردیم و
۴ و نیم دیه خوابیدیم😶
انقد خندیده بودیم
که فکمون درد گرفته بود😶😂😂
لحاف کوچولو هامو کشیده بودیم رومون😂
۱۰ بیدار شدیم😶
دوباره زنگ زدیم ۱۱۸😶
این دوتا منو به زور بیدار کردن😶
الان خوابم مییاد😶🤕😬