به یک روز بعد از مردنم فکر میکنم!

به ادم هایی که بیتاب جای خالی من

گریه میکنند،به خاطراتم که ناباورانه

در ذهن عزیزانم،مرور خواهد شد!

به یک سال بعد از مردنم فکر میکنم

به آدم هایی که آخرین اشک هایشان را 
برای نبودنم میریزند، و آماده میشوند

برای فراموش کردنم، برای دلبستگی ها

و دلخوشی های تازه.

به پنچ سال بعد از مردنم فکر میکنم!

به ادم هایی که دیگر مرا یادشان رفته،
و به دنیایی که بدونِ وجود من هم پابرجاست!

چه بیهوده زمانم برای دردهایی سپری شد که از من نبود
 برای دغدغه هایی که هیچ فایده ای برایم

نداشت، و افکار آزار دهنده ای که فقط

حواس مرا از زندگی پرت میکرد!
به رویاهایی که تا این لحظه در پستوی

باورم سرکوب شد، و چه کارهایی که

باید میکردم اما نکردم! از همین ثانیه

با خودم عهد می کنم برای آرزوهایم بجنگم!

برای بهتر شدن، برای مفید بودن برای تمام

اتفاقاتی که حال خودم و حال جهان را

خوب میکند، دیگر ثانیه ای را هدر نخواهم داد!

وقتی میدانم که قرار است یکی از

همین روزها، بی صدا بمیرم و بی رحمانه

لابلای چرخ دنده های زمان فراموش شوم!
 

+ تاريخ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰ساعت 11:43 نويسنده فاطمه |